تبليغاتX
پاييز غم
در شهري كه مردمانش عصا از كور ميدزدند من از ساده دلي محبت جستجو كردم

برای رسیدن ، چه راهی بریدم
در آغاز رفتن ، به پایان رسیدم
به آیین دل سر سپردم دمادم
که یک عمر بی وقفه در خون تپیدم
به هر کس که دل باختم ، داغ دیدم
به هر جا که گل کاشتم ، خار چیدم
من از خیر این ناخدایان گذشتم
خدایی برای خودم آفریدم
به چشمم بد ِ مردمان عین خوبی است
که من هر چه دیدم ، ز چشم تو دیدم
دهانم شد از بوی نام تو لبریز
به هر کس که گل گفتم و گل شنیدم




لينك ثابت نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1388ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط ..:: بهار به یاد نادی ::..

خواهم آمد امشب...
یادت نرود...!
باز بگذار کمی پنجره را...
و بمان بیدار...
یادت نرود...!
من به همراه نسیم ...
و به دنبال نگاه مهتاب ...
و به اهنگ پر شب پره ها ...
دور فانوس نگاهت ...
خواهم امد امشب ...
یادت نرود ...!
می رسم تا دم آن لحظه که ...
اسمم ارام ...
بر لبت می خندد ...
و همان دم که سکوت ...
با صدای ساعت می رقصد ...
می تپد قلبت در ثانیه ها ...
چشمهایت را برایم خیس بگذار ...
و ... یادت نرود ...!
خواهم امد...
امشب...




لينك ثابت نوشته شده در سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط ..:: بهار به یاد نادی ::..

وقتي راهي نيست ميان اين همه ماندن و عمري رفتن
وقتي مي دانم
آن دستها براي من نمي ماند و اين لبخند نيز
وقتي قرار نيست نه تو بروي نه من ،
مي خواهم تو برايم دستهايت را معنا كني
و مجسمه اي بسازي از عرياني خيالم
و بعد از نو باور كني كه به تو عادت كرده ام !!!
من دورترها باور كرده ام كه به من عادت كرده اي
گوش كن !
انگار كسي آن دورها ، آمدن زمستان را فرياد مي زند
انگار كسي از باران مي گويد
و انگار باز عشقي ....!
ولش كن
همين بس كه هم تو هستي
هم من ،
هم باران ،
هم زمستان .
بقيه تنها بهانه است .....!




لينك ثابت نوشته شده در پانزدهم مرداد 1388ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط ..:: بهار به یاد نادی ::..

آسمان،
کوچ نکن،
خاطره اش با من نیست.
کوچه باغ شب تنهایی من،
روشن نیست.
قاصدی،
رفته که پیدا بکند،
خانۀ او
آسمان،
باش،
چراغ ره شب روشن نیست.
اگر امشب نرسد،
امیدم،
به شبی دیگرو
فرداشب نیست.
آسمان،
گریه نکن،
بغض دلم میترکد.
نگذار اشک بریزم،
آبرویم کم نیست.
اندکی باش،
که در تیرگیت سربکنم.
تا ندانند غریبان،
که دلم با من نیست.
آخرین،
فرصتم اینجاست،
نگو صبح شده،
آخر قصۀ من،
تن به سفر دادن نیست.




لينك ثابت نوشته شده در هشتم تیر 1388ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط ..:: بهار به یاد نادی ::..

برایــت


دلتنگی عصر پاییـز را می فرستـم

این روزهـا هـیـچ کجـا نیستـم

مثل کلاغ های دم غروب

فـقـط گاهــی

یکی از پرهـایم می افتـد




لينك ثابت نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط ..:: بهار به یاد نادی ::..

پیش از آن که به تقدیرم قدم بگذاری
پروانه ها می دانستد
گلدان ها را که بشکنی.... باغ بزرگ خواهد شد
و شب تابها ... میان بلوغ و باغ خاکستر میشوند
با من بگو دوست
این تکه آفتاب به جای مانده
میراث قبیله ی ماست
یا این سبد تاریکی؟
که هنوز نمی دانیم
پروانه زیبا تر است
یا جامه های ابریشمی
که زیر نور ماه به تن داریم
می بینی؟
پاییز چگونه میان شادی گنجشکها میدود؟
کلاغی که لقمه ای عقیق بر گرفته باشد
فیروزه ی آسمان به چه کارش می آید؟
دوست من
ما از صبح ملالت آفتاب و،خیال خیس عصر را گریه می کنیم
و لاک پشت پیر
بی ترانه و تاریک
به اقیانوس،بازمیگردد
آن روز هم که صبح صورت مادر
در فنجان چای ميچکید
کودکانی بودیم
که بوی ماه
خوابمان را زیبا میکرد
آه دوست من دوست من
ٌَوقار پاییزیم را ، با فراوانی رویا چه کار؟
پیشانیم را که ببوسی
چترم را میگشایم
و از گوشه ی قصیده ی عمرم
پیکی بر میدارم
تا برای تو
هزار ترانه بگویم
که تو از عشق
بیش از آن میدانی
که
گلزار
از نیلوفر....

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سی ام دی 1387ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط ..:: بهار به یاد نادی ::..

اي دوست من
من آني نيستم كه مي نمايم
نمود پيراهني ست كه به تن دارم
پيراهني بافته ز جان
كه مرا از پرسش هاي تو
و تو را از فراموشي من در امان مي دارد
آن " من " ي كه در من است
در خانه خاموشي ساكن است
و تا ابد همان جا مي ماند
ناشناس و در نيافتني
من نمي خواهم هر چه مي گويم باور كني
زيرا كه سخنان من چيزي جز
صداي انديشه هاي تو
و كارهاي من چيزي جز
عمل آرزوهاي تو نيستند
هنگامي كه تو مي گويي باد به مشرق مي وزد؛
من ميگويم " آري " به مشرق مي وزد؛
زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست ،
بلكه در بند درياست.
تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا دريابي، ومن
نمي خواهم كه تو در يابي.
مي خواهم در دريا تنها باشم
وقتي نزد تو روز است
نزد من شب است؛
با اين همه من از رقص روشناي نيمروز
بر فراز تپه ها سخن مي گويم
زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي
وسايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني ؛
و من گويي نمي خواهم تو ببيني و بشنوي ؛
مي خواهم با شب تنها باشم
هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شوي
من به دوزخ خود فرو مي روم ؛
من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني ؛
شراره اش چشمت را مي سوزاند،
و دودش مشامت را مي آزارد،
و من دوزخم را بيش از آن دوست دارم كه
بخواهي به آنجا بيايي ،
مي خواهم در دوزخ تنها باشم
تو به راستي
و زيبايي
و درستي
مهر مي ورزي؛
و من از براي خاطر تو مي گويم كه
مهر ورزيدن به اين ها خوب و زيبنده است
ولي در دلم به مهر تو مي خندم ،
گرچه نمي خواهم نو خنده ام را ببيني
مي خواهم تنها بخندم
دوست من
تو خوب و هشيارو دانا هستي،
يا نه تو عين كمالي ؛
و من با تو از روي دانايي و هوشياري سخن مي گويم
گرچه من ديوانه ام،
ولي ديوانگي ام را مي پوشانم،
مي خواهم تنها ديوانه باشم




لينك ثابت نوشته شده در چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:34 قبل از ظهر توسط ..:: بهار به یاد نادی ::..