پاييز غم
در شهري كه مردمانش عصا از كور ميدزدند من از ساده دلي محبت جستجو كردم
امروز همش به یادت می افتم..... اگر عشق نبود ؛ اما به راستي انسان چيست ؟ سهم ِ تـو از من هرچه بود ؛ سـپـردی اش بـه بـاد . سهم ِ من از تــو هر چـه بـود ؛ هـســت . عـزیـز میدارمـش تا آخرین نـبـض ِ بـودن تا لحـظـه ی سـپــردن بـه خــاک ... وقتی در تنهایی خودم قدم می زنم، هنوز بیدارم, در انتظارم دلم انقدر گرفته است که می خواهم به انداز هزار قرن گریه کنم....
به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟
اری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ....
اگر عشق نبود…..اگر کینه نبود؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
اگر خداوند ؛
یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بی گمان
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا
انگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت
دکتر شریعتی
به دنيا پا نهاده اي
درست مانند:
کتابي باز،ساده و نانوشته،
بايد سرنوشت خود را رقم بزني،
خود،و نه،کس ديگر
چه کسي مي تواند چنين کند؟
چگونه ؟
به دنيا آمده اي!
هم چون يک بذر زاده شده اي،
مي تواني همان بذر بماني و بميري،
اما،مي تواني گل باشي و بشکفي،
مي تواني،
درخت باشي و ببالي!
« اشو »
خاطرات با تو بودن
آرامشم را بر هم می زند
چه پریشانی لذت بخشی است ، دلتنگ تو بودن!!
دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده
برای دیدنت...
دیشب در خواب منتظر آمدنت بودم ،
اما به خوابم هم نیامدی و درد انتظار را در
خواب هم حس کردم
صبحی دوباره.شعری ندارم
کاغذ سفید است
بغضی تلمبار
اهی کشیدم به جای خودکار...
همسفر شب...
صبحی بی حاصل....
حس ترانه از بغض غافل
نه نای گریه...نه نی به فریاد
بغض ترانه از جنس فولاد.
رسم زمین است دیروز و امروز
امروز و فردا تکرار هر روز
در شب تکرار من بوف کورم
حک شود این شعر بر سنگ گورم..
می خواهم نباشم...
فاصله ادم ها انقدرزیاد شده است که که کسی صدای دوستت دارم ها را نمی شنوه...!
خاطر کسی رو اگه بخوای خاطرت رو پریشان و خط خطی می کنه..!
یا باید مثه همه باشی ...
یا اگه نباشی......پس حتما دیوانه ای ....
یا عقب افتاده ای ...و بی تمدن..!
از عشق بالاتر دوستی و از دوستی بالاتر ..فهمیدن..!
به عشق کسی نیاز ندارم...
نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد.....
مرا بفهمد با همه بدی هایم...
با همه دارم ها و ندارم هایم...
مرا انگونه که هستم بفهمد....
بگذریم....
حرف بسیار دارم.....
سکوت مرا بیشتر می فهمد......تا حرف!
سکوت می کنم...
اینها که می نگارم دلتنگی های من است..!
می خواهم خودم باشم....
به تحسین کسی نیاز ندارم ...
دلم می خواهدکسی بودنم را انگونه که هستم تحقیر نکند...
دردهای دلم نای گفتتم را از من می گیرد..
هوای درونم دلتنگ است...
انچنان دلتنگم که می خواهم فقط سکوت کنم...سکوت...سکوت..!
گاهی وقتها سکوت همه چیز است...
نوشته ها سیاهی دفترند...!
جایش را نمی دانم درست انتخاب کرده ام یا نه!
اما از همی جا سکوت می کنم
از همین نقطه..در پایان همین سطر .....!
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |


